خرید بک لینک

 

-هی دختر خانم پاشو.اگه صبحونه میخوای تا 5 دقیقه دیگه جلو در باش.

مثل جن گرفته ها بلند شدم و با دیدن جونگ مین جلو در که داشت بهم میخندید عصبانی شدم:

-چته؟بلد نیستی درست در رو باز کنی؟بلد نیستی درست آدم رو بیدار کنی؟

-نه بلد نیستم.حیف من که تورو واسه صبحونه بیدار کردم.

لحظه ای عذاب وجدان گرفتم.به ساعت نگاه کردم و با دیدن ساعت 5 صبح بالشم رو برداشتم و به سمتش پرت کردم.فکر کرده من باهاش شوخی دارم.به تخت خالی هیونگ نگاه کردم و پرسیدم:

-هیونگ کجاست؟

-رفته ورزش کنه.انقدر از این باکلاس بازیاش بدم میاد...

دیگه خوابم نبرد تا هیونگ اومد و یونگ سنگ بیدار شد و 4 نفری ساعت 8 به سمت غذا خوری که تو طبقه ی اول بود حرکت کردیم.تو آسانسور خیلی شلوغ بود و تقریبا 14 نفر به زور جا شده بودیم که به غیر از من همه پسر بودن.احساس خیلی بدی بود به خصوص که وجودم تو بخش پسرا خیلی غیر عادی بود.هر کی منو میدید یا مستقیم میپرسید و یا تیکه مینداخت که اینجا چیکار میکنم و هر بار یا هیونگ جدی و یا جونگ مین با شوخی حالیشون میکردن که با اونام.

-خدمتکارمونه

تو اون شلوغی پای جونگ مین رو پیدا کردم و محکم کوبیدم روش ولی صدای یونگ سنگ درومد.

اوضاع تو غذا خوری بدتر بود.نزدیک 200 نفر تو یه سالن خیلی بزرگ که اسمش رو غذاخوری گذاشته بودن جا شده بودن.هیونگ و جونگ مین رفتن تا صبحونه بگیرن.من و یونگ سنگ هم افتادیم دنبال جا.

-بیا اینجا

این اولین بار بود که از دیشب تا حالا باهام حرف میزد.صداش رو واقعا دوست داشتم.قلبم رو میلرزوند.

نشستم پشت میز و یونگ سنگ هم رو به روم.

-این کیه دیگه یونگ سنگ؟

-نمیدونم

-تو که نمیشناسی میذاری من باهاش اشنا شم؟

-اوهو جون هیون دور شو ببینم.باز دختر دیدی؟

جونگ مین درحالی که اینو میگفت اومد و کنارم نشست و گفت:

-برو این یکی به درد تو نمیخوره.

جون هیون سریع از اونجا دور شد.سه تا غذا گرفته بودن.برگشتم و به صورت اخمو و جدیه جونگ مین نگاه کردم.جدی شدنی خیلی با مزه میشد.

هیونگ-ببخشید ولی به تعداد ژتون بهمون غذا میدن.تو هم که فعلا ژتون نداری.

-اشکال نداره.من نمیخورم.

هیونگ غذاش رو به سمتم گرفتم گرفت و گفت:

-نه ما سه تا با هم میخوریم.

جونگ مین-کی گفته؟

یونگ سنگ-من میگم

جونگ مین-حرفت کاملا صحیحه.

اینجا بود که متوجه شدم جونگ مین ازش حساب میبره.

صبحونه شامل تخم مرغ،نون تست،شکلات صبحونه و قهوه بود.هیونگ و جونگ مین تخم مرغ رو برداشتن و یونگ سنگ مجبور شد شکلات صبحونه بخوره.تخم مرغم رو پوست کندم و گذاشتم جلوش.سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد.هیچ حسی تو نگاهش نبود ولی تخم مرغ رو برداشت و خورد.محو تماشاش بودم که یه پسر اومد سر میز و نشست.

-سلام.

هیونگ-سلام.

-شما ها چرا اینقدر با خونسردی اینجا نشستین؟ساعت 7 به هممون خبر دادن که یکی از کلاسامون ساعت 9 و نیمه.

جونگ مین و هیونگ از جاشون پریدن.جونگ مین درحالی که تو یه دستش نون تست بود و تو دست دیگه اش لیوان قهوه اش به طرف در دویید و گفت:

-من میرم حاضر شم.شما ها هم زود بیاین

هیونگ رو به پسر گفت:

-چه کلاسی؟

-میگن مفاهیم موسیقیه.

اینبار نوبت یونگ سنگ بود که از جاش بلند شد و از سالن خارج شد.

-این دختره کیه؟

هیونگ-از آشناهامونه.راستی جایی هست که برنامه ی بقیه کلاس هارو بفهمیم؟

-ترم اول؟فقط دوتا کلاس واسه ترم اول هست.یکی کلاس ما یکی هم کلاس دیگه.

هیونگ-ممنون.پس تا بعد.

دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.

-ول کن خودم میام.

یهو دستم رو ول کرد و بهم نگاه کرد.انگار خودش هم مونده بود که چرا دستم رو گرفته.همون طور که تو راهرو میرفت حرف میزد:

-ممکنه تو هم امروز کلاس داشته باشی.یا تو کلاس مایی یا یه کلاس دیگه.برو حاضر شو با ما بیا.ساختمون های آموزشی از اینجا فاصله دارن.

رفتیم تو خوابگاه.صبح همشون دوش گرفته بودن جز یونگ سنگ و من ولی جونگ مین با جیغ و داد گفت که فرصت نداریم تا هم من برم هم یونگ سنگ.دیگه صبرم تموم شد.بغض گلوم رو گرفت ولی نمیخواستم گریه کنم.با عصبانیت رفتم اتاق هیونگ و در رو کوبیدم.در کمد رو باز کردم و شلوار جین تنگ سرمه ای با یه بلوز استین سه ربع طوسی صورتی دراوردم و شروع کردم به پوشیدن.تقریبا اماده شده بودم که هیونگ اومد تو و گفت:

-ناراحت نشو.عادتشه.ما رو هم گاهی ناراحت میکنه.واسش فرقی نمیکنه کی باشی پس سخت نگیر.

سری تکون دادم.کیف کوله ی متناسب با کفشم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.جونگ مین جلو در ایستاده بود.رفتم رو مبل نشستم و به ساعتم خیره شدم.آرزوم این بود که هیچ وقت به اونجا نمیرفتم.هیچ وقت این قدر بهم برنخورده بود.من کی نبودم که سر حموم کردن کسی باهام اونجور رفتار کنه.

جونگ مین-بابا روش رو کم کردی.

به خودم اومدم و دیدیم هنوز به ساعتم خیره شدم.تا اخر بهش نگاه نکردم،حتی وقتی که میخواست در آسانسور تو روم ببنده و هیونگ بازش کرد و یا وقتی درباره ی موهام اظهار نظر میکرد.تا بالاخره سوار اتوبوس شدیم و به قسمت آموزشی کالج رفتیم.بعد از کلی گشت و گذار کلاسشون رو پیدا کردیم.بعد از دیدن لیست دانش اموزای کلاس که رو در زده بودن معلوم شدن همکلاسی هستیم.دلم نمیخواست باهاشون بیوفتم.امیدوار بودم بعد از رفتن از خوابگاهشون دیگه نبینمشون.

جونگ مین-انگار ما همیشه باید تو رو ببینیم.

-ناراحتی برو کلاست رو عوض کن

جونگ مین-نه من به مزاحما عادت دارم.

-منم آموزش دادن آدمای نفهم رو بلدم

با گفتن این حرف منتظر جوابش نموندم و به سمت دخترای کلاسمون که طرف دیگه ی سالن ایستاده بودن و منتظر اومدن استاد بودن رفتم.دخترا شروع کردن به سوال پیچ کردنم درباره ی اینکه با اون پسرای خوش تیپ چه رابطه ای دارم.منم از حرصم گفتم:

-اونی که از دوتای دیگه یه ذره قدش بلند تره و زیاد میخنده داداشمه.به ظاهرش نگاه نکنین خیلی انسان چرتیه.

5دقیقه نگذشته بود که استاد اومد و همه پشت سرش رفتیم تو.یه کلاس گرد بود که وسطش یه پیانو بود و بعد یه پله به بالا میخورد و دور تا دورش رو پله صندلی برای دانش اموزا چیده شده بود.رو یکی از صندلی ها نشستم.اون سه نفر هم رفتن سمت دیگه ی کلاس نشستن.استاد رفت پشت پیانو نشست و شروع کرد به زدن یه اهنگ.نزدیک 30 دقیقه زد.بعد بلند شد و گفت:

-واسه جلسه ی بعد هرچی از این اهنگ رو فهمیدین رو بنویسین.احساسی رو که بهتون داد رو بنویسین و هر کی بتونه فقط یه خط از نتش رو بنویسه براش یه امتیاز درنظر میگیرم.حالا هم یه ساعت از کلاستون مونده.هر کی میتونه با یه اهنگ مثل این مفهومی رو نشون بده دستش رو بالا ببره.

چند نفر دستشون رو بردن.به اون سه نفر نگاه کردم.هیونگ به زور سعی میکرد دست یونگ سنگ رو بالا ببره ولی اون به شدت مقاومت میکرد.تا اخر کلاس بیکار نشسته بودیم و بقیه میومدن نت های نسبتا چرتی رو میزدن و میرفتن مینشستن.بعد کلاس هر سه اومدن طرفم و هیونگ گفت:

-ما داریم میریم بیرون.کلید که میدونی کجاست؟

یکی از دخترا برگشت بهم گفت:

-اسم داداشت چیه؟

خیلی بلند،جوری که بشنوه گفتم:

-پارک جونگ مین.

جونگ مین رنگش پرید.عصبانی شد و دستم رو گرفت و کشوندم به سالن،یه گوشه برد...

برچسب: نویسنده: NaRaღ♥Y㋡uNgi تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 4:31 AM

صفحه بندی