خرید بک لینک

 

پارت 2:

 

وحشیانه دستم رو گرفت.با وحشت برگشتم و با صورت عصبانیش رو به رو شدم.با حالت تهدید امیزی گفت:

-تو اینجا چیکار میکنی؟

نمیدونم چرا ولی بدنم شروع به لرزیدن کرد.نمیتونستم تکون بخورم یا حتی حرف بزنم.منو برد اتاق نشیمن و رو مبل انداخت.یه پسر دیگه هم تو اتاق بود که با دیدن من گفت:

-این کیه؟

-نمیدونم.تو اتاقم بود.

برعکس خودش صدای آرومی داشت.

-راستش روبگو.اینجا چیکار میکنی؟واسه دزدی اومدی؟

اینو اون یکی پسر گفت.تمام بدنم گر گرفت.زبونم باز شد و گفتم:

-نه خیر.

-واسه چی اینجایی؟کاری نکن ببرمت پیش مامورای اینجا

-چی کار دارین میکنین؟من آوردمش

هر سه برگشتیم.با دیدن هیونگ که داشت موهاش رو با حوله خشک میکرد،رفتم و پشتش قایم شدم.

-چی؟تو اوردی؟یعنی چی تو اوردی؟دوست دخترته؟

-جونگ مین مسخره بازی در نیار.ماجراش طولانیه.بیاین بشینین بهتون بگم.

هممون رفتیم نشستیم.اون یکی پسر که نمیدونستم اسمش چیه بی صدا بهم خیره شده بود ولی یک کلمه حرف نمیزد.نگاه ترسناکی داشت.

بعد از اینکه هیونگ ماجرارو تعریف کرد،جونگ مین لبخند شرارت امیزی رو لبش نشست.از جاش بلند شد و روبه رو ی هممون ایستاد و گفت:

-حالا که قراره چند روزاینجا بمونی باید قوانین اینجا رو هم بدونی.همون طور که میدونی اینجا بلند بلند نباید حرف بزنی یا بخندی،مشروب نباید بخوری،ساعت 10 باید خواب باشی

پوزخندی زدم و گفتم:

-اینارو دوستت هم بهم گفته البته درستش رو

جونگ مین سری به طرف هیونگ تکون داد ولی خودش رو نباخت و گفت:

-خب اینا قوانین راهرو و ساختمونن ولی ما هم قانون داریم.اول اینکه ما هر شب اینجا م.ش.روب میخوریم و تو اگه با موندن با 3 تا پسر م.ست تو شب مشکل داری میتونی از اینجا بری.

به هیونگ نگاه کردم ولی از پشت نگاهش نمیتونستم هیچ چیز بخونم.

-اینجا فقط یه حموم هستش و ما هر روز صبح میریم حموم،آب بعد از بار سوم یخ میشه.میتونی بعد از اون حموم بری

-ولی این خیلی نامردیه

-ما ذاتا نامردیم.اجازه نداری به اتاق هیچ کدوممون بیای.به وسایلامون اجازه نداری دست بزنی.

-اینجاشو داری اشتباه میکنی.من باید رو تخت بخوابم.یکیتون بره اتاق دوستش چون من نمیتونم با یه پسر هم اتاقی شم.

-ا اینجوریه.شرمنده ولی ما هیچ کدوم نمیتونیم با هم هم اتاقی شیم.این اجازه رو بهت میدم که هم اتاقیت رو انتخاب کنی.و اما شرط اخر...اجازه نداری به وسایلامون دست بزنی به غیر از یه مورد و اون هم جمع کردن وسایلمونه.اگه میخوای اینجا بمونی حداقلش باید اتاق من رو جمع کنی.خونه رو هم همین طور.اینجا شام نمیدن پس تو باید بپزی و کارای دیگه که کم کم باهاشون اشنا میشی.

گریه ام درومد.میخواستم پاشم با لیوان کثیفی که رو میز بود بزنم رو سرش ولی نمیتونستم.من هم به نوبه ی خودم ازشون انتقام میگرفتم.اون یکی پسر که اصلا حرف نمیزد بدون هیچ حرف دیگه ای پاشد و رفت اتاقش.جونگ مین هم بعد از عوض کردن لباسش اومد و رو مبل کنارم نشست و تلویزیون رو روشن کرد.بعد بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:

-پاشو برو لباسات رو عوض کن دیگه

-نکنه اینم قانونه؟

برگشت بهم نگاه کرد و گفت:

-نه بابا.زبونم که داری.پاشو برو اتاقت رو انتخاب کن.

-نمیخوام

هیونگ از اتاقش اومد بیرون و بهم گفت:

-پاشو وسایلت رو تو یکی از اتاق ها بذار.

راستش دوست داشتم وسایلم رو تو اتاق اون پسر عجیب بذارم ولی روم نمیشد.به نظرم آدم جالبی بود.

جونگ مین که انگار فکرم رو خونده بود خم شد و تا گوشم گفت:

-یونگ سنگ رو نبین آرومه،دختر دیدنی نمیتونه خودش رو نگه داره.میدونی که چی میگم.به فکر امنیته خودتما.

-اتاق تو همون اتاق وحشتناکه اس که ادم نفسش میگیره؟

هیونگ خندید و گفت:

-اره همون طونل وحشت است.

انگار جونگ مین از حرفم خوشش نیومد چون روش رو برگردوند و شروع کرد به عوض کردن کانال ها.تو اون لحظه هیونگ رو از همشون نرمال تر دیدم و گفتم:

-میتونم بیام اتاق تو؟

هیونگ-یونگ سنگ هم اتاقی آرومیه ها.

-نه.میخوام جایی باشه که احساس امنیت کنم.

جونگ مین زد زیر خنده و هیونگ هم که متوجه کلک جونگ مین شده بود زد زیر خنده.بعد ساکم رو برداشت و برد اتاقش.بعد از 15 دقیقه صدام کرد و گفت:

-بیا اینجا.

پاشدم رفتم اتاقش.اتاق تمیز تر از قبل شده بود.کمدش رو باز کرد و گفت:

-من تو نصفش لباسام رو میذارم،تو هم لباسات رو بذار اون ورش که خالیه.

-ممنون

-فعلا برات یه کشو خالی کردم تا این چند روز لنگ نمونی

-خیلی ممنون.

لبخندی زد و اومد از اتاق بیرون بره که بهش گفتم:

-هیونگ ممنون که بهم اجازه دادی بیام خوابگاهتون و اتاقت رو باهام شریک شدی.

 

بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون بیرون رفت.

موقع شام خوردن همشون سکوت کرده بودن.تنها جونگ مین بود که بهم خیره شده بود تا بتونه ازم سوتی بگیره منم اصلا به روم نمیاوردم.یونگ سنگ حتی بهم نگاه هم نکرد و بعد از غذا بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت اتاقش.جونگ مین هم رفت و رو مبل نشست.

هیونگ-کجا.بیا میز رو جمع کن.

جونگ مین با سر من رو نشون داد و گفت:

-پس این اینجا چیکاره است.

-اولا این اسم داره.دوما مگه من خدمتکارتونم؟

جونگ مین نیشش رو باز کرد و گفت:

-یه چیزی تو همون مایه ها.راستی اسمت چیه؟

-یون هی.پارک یون هی

هیونگ زد زیر خنده و گفت:

-پس فامیلاتون یکیه.میگم شبیه همین،خواهر برادر که نیستین؟

هر دو با هم گفتیم:

-خدا نکنه.

اون شب با اینکه م.ش.روب نخوردن ولی خیلی میترسیدم.هی تو تختم غلط میزدم و خوابم نمیبرد.انتظار داشتم یکیشون یهو بپرن روم.تازه خوابم برده بود که با صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم

 

برچسب: نویسنده: NaRaღ♥Y㋡uNgi تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 4:24 AM

صفحه بندی